​​وب‌سایت شخصی فرتورچین

Forturchin Personal Website

لوگو فرتورچین

داستان کوتاه او هیچ وقت نمی‌تواند راه برود

دختر کوچکی در یک کلبه‌ی محقر دور از شهر، در یک خانواده‌ی فقیر به دنیا آمده بود. زایمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده و او نوزادی زودرس، ضعیف و شکننده‌ای بود، طوری‌که همه شک داشتند او زنده بماند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه برادران گلدشتین

دو گدا در یکی از خیابان‌های شهر رم کنار هم نشسته بودند. یکی از آن‌ها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره‌ی داوود. مردم زیادی که از آن‌جا رد می‌شدند، به هر دو نگاه می‌کردند ولی فقط تو کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود پول می‌ریختن.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه رستوران رفتن کمال الملک در اروپا

کمال الملک نقاش چیره‌دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه‌ها و سبک‌های نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد. زمانی که در پاریس بود فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه باغ خدا، دست خدا، چوب خدا

مردی در یک باغ درخت خرما را با شدت ‌تکان می‌داد و بر زمین می‌ریخت. صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این کار را می‌کنی؟ دزد گفت: چه اشکالی دارد؟ بنده‌ی خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد که خدا به او روزی کرده است.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه دخترک و گردنبند یاقوت

دختر خردسالی وارد یک مغازه‌ی جواهرفروشی شد و به گردنبند یاقوت‌نشانی که در پشت ویترین بود اشاره کرد و به صاحب مغازه گفت: «این گردنبند را برای خواهر بزرگم می‌خواهم. ممکن است آن را به زیباترین شکل ممکن بسته‌بندی کنید؟»
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه سه زن و پسرهای‌شان

سه نفر زن می‌خواستند از سر چاه آب بیاورند. در فاصله‌ای نه چندان دور از آن‌ها پیرمرد دنیا دیده‌ای نشسته بود و می‌شنید که هر یک از زن‌ها چه‌طور از پسران‌شان تعریف می‌کنند. زن اول گفت: پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی‌رسد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه اشتباهی که باعث تفاهم می‌شود!

مرد از راه می‌رسه ناراحت و عبوس. زن: چی شده؟ مرد: هیچی (و در دل از خدا می‌خواد که زنش بی‌خیال شه و بره پی کارش.) زن حرف مرد رو باور نمی‌کنه: یه چیزیت هست. بگو! مرد برای این‌که اثبات کنه راست می‌گه لبخند می‌زنه.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خوشمزه‌ترین ساندویچ

آن‌طور که تابلوی اطلاعات پرواز نشان می‌داد، هواپیمای فردریک تاخیر داشت و تا ۳۰ دقیقه‌ی دیگر هم نمی‌رسید. برای همین یوتا به‌طرف مادر و دختر رفت و سعی کرد با آن‌ها صحبت کند تا زمان هم زودتر بگذرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آش نخورده و دهان سوخته

در زمان‌های‌ دور، مردی در بازارچه‌ی شهر حجره‌ای داشت و پارچه می‌فروخت. شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیکن کمی خجالتی بود. مرد تاجر همسری کدبانو داشت که دستپخت خوبی داشت و آش‌های خوشمزه‌ی او دهان هر کسی را آب می‌انداخت.
دنباله‌ی نوشته