​​وب‌سایت شخصی فرتورچین

Forturchin Personal Website

لوگو فرتورچین

داستان کوتاه یک کلاغ چهل کلاغ شده است

داستان کوتاه یک کلاغ چهل کلاغ شده است

یکی بود، یکی نبود. همین دور و برها مرد مغازه‌داری بود که یک روز صبح، مثل هر روز در مغازه‌اش را باز کرد. بسم اللهی گفت و وارد مغازه شد. پارچه‌ای برداشت تا ترازویش را تمیز کند که اولین مشتری وارد مغازه شد.
- سلام آقا!
- سلام خانم!
- لطفا یک کیلو شکر و یک شیشه شیر به من بدهید.
- به روی چشم.
مرد پارچه را کنار گذاشت و رفت تا شکر و شیر بیاورد. مشتری از فرصت استفاده کرد و پرسید: «خوب، حال دخترتان چطور است؟» مرد طبق معمول جواب داد: «خوب است. ممنونم.» اما انگار چیز تازه‌ای کشف کرده باشد، به صورت مشتری خیره شد. مشتری هم که انگار دلیل تردید و ناراحتی صاحب مغازه را فهمیده بود، گفت: «آخر همسایه‌ها می‌گفتند که توی مدرسه دست دخترتان شکسته! حالا کی گچ دستش را باز می‌کنید؟ توی این فکرم که با آن دست گچ گرفته، چطوری به درس و مشقش می‌رسد!»
مرد که دیگر واقعا ناراحت شده بود، عصبانی شد و گفت: «ای بابا! چه گچی؛ چیزی نشده که! چند روز پیش دخترم موقع بازی به یکی از دوستانش برخورد کرده و دستش کمی درد گرفته، بعد از آن به سلامتی برگشته خانه و نشسته سر درس و مشقش.»
مشتری برای نجات از وضعی که پیش آمده بود، حرف‌هایی زد که صاحب مغازه به آن حرف‌ها توجهی نکرد. شیر و شکر را به دست مشتری داد و او را راه انداخت. اما به این فکر می‌کرد که چرا هر خبری توی خانه و مغازه‌ی او اتفاق می‌افتد، دهان به دهان می‌گردد. بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و همه از آن خبردار می‌شوند. این‌طوری شد که به فکر پیدا کردن خبرچین اصلی افتاد و نقشه‌ای کشید.
شب که شد، به خانه رفت و خوابید صبح شد و برای نماز صبح از خواب بلند شد. سرخوش رفت تا وضو بگیرد، ناگهان فریادی کشید و کنار حوض افتاد. همسرش سراسیمه از اتاق بیرون آمد و پرسید: «چی شده؛ چرا فریاد می‌زنی؟» مرد جواب داد: «ندیدی مگر؛ داشتم وضو می‌گرفتم که ناگهان کلاغی از توی گوشم بیرون آمد و به سر درخت پرید.»
زن نگاهی به درخت انداخت. کلاغی آنجا نبود. با تعجب از مرد پرسید: «کلاغ از گوش تو بیرون پرید؛ کلاغ توی گوش تو چه‌کار می‌کرده؟» مرد، آرام آرام از روی زمین بلند شد. حالت افسرده و غمگینی به خودش گرفت. لباسش را تکان داد و گفت: «نمی‌دانم فقط از تو می‌خواهم که این موضوع را مثل یک راز در سینه نگه‌داری و درباره‌ی آن با کسی حرف نزنی.»
زن قبول کرد مرد لبخندی زد و برای خوردن صبحانه با زنش به داخل خانه رفت. پس از آن هم از خانه خارج شد و رفت سر کارش. آفتاب توی حیاط افتاد زن رفت تا حیاط را آب و جارو کند. زن همسایه سر رسید و پرسید: «ناراحتی؛ چیزی شده؟» زن گفت: «چیزی نیست. اما اگر قول می‌دهی که این ماجرا را مثل یک راز در سینه نگه‌داری و به کسی نگویی، می‌گویم چی شده.» زن همسایه قبول کرد.
زن گفت: «امروز از دو تا گوش‌های شوهرم دو تا کلاغ بیرون آمدند و پر زدند و روی شاخه‌های درخت نشستند.» اما دیگر نمی‌دانست که حرف از دهان درآید، گرد جهان برآید. زن همسایه گفت: «بلا به دور. چه درد و مرض‌هایی پیدا می‌شود!» بعد هم خداحافظی کرد و به خانه‌اش رفت. به خانه‌اش که رسید، به شوهرش گفت: «ببینم، گوش تو که درد نمی‌کند؟» شوهرش گفت: «نه! چه دردی؟» زن همسایه گفت: آخر دیشب گوش مرد همسایه درد گرفته و امروز صبح سه تا کلاغ از گوش او بیرون پریده‌اند. گفتم نکند که این بیماری مسری باشد و تو هم گرفته باشی.
مرد همسایه از خانه که بیرون رفت. به یکی دیگر از همسایه‌ها برخورد به او گفت: «مغازه‌ی همسایه‌مان باز بود؟» همسایه گفت: «بله، چطور شده؟» مرد همسایه گفت: «آخر می‌گویند که دیشب گوش درد گرفته و امروز پنج تا کلاغ از گوشش بیرون پریده، گفتم نکند بیماری‌اش آن‌قدر سخت باشد که به مغازه‌اش هم نرفته باشد.»
همسایه ی دوم که به خانه رسید، برای زنش داستان را تعریف کرد و گفت: «... ده تا کلاغ از گوش بیچاره بیرون پریده است.» آن دیگری گفت...
حدود ظهر بود که زنی وارد مغازه مرد شد و گفت: «خدا بد نده. الحمدالله می‌بینم که سر حال هستید و مغازه را باز کرده‌اید.» مرد گفت: «من هر روز مغازه را باز می‌کنم. مگر قرار بود توی خانه بمانم؟» زن گفت: «آخر می‌گویند که گوشتان درد گرفته و چهل تا کلاغ از گوش‌های شما بیرون پریده.» مرد خندید و گفت: «خودم یک کلاغ از گوشم پردادم. اما یک کلاغ، چهل کلاغ شد و رفت توی گوش شما!»
از آن به بعد، هر وقت خبری با شاخ و برگ بسیار تعریف شود و بزرگ‌تر از آن‌چه که بوده نشان داده شود، می‌گویند: «یک کلاغ چهل کلاغ شده است.»
بن‌مایه: تبیان (https://article.tebyan.net)

۵
از ۵
۵ مشارکت کننده