سخنان و جمله‌های آموزنده‌ی سعدی

سخنان و جمله‌های آموزنده‌ی سعدی

در این بخش از سایت فرتورچین، برگزیده‌ای از سخنان و جمله‌های آموزنده‌ی سعدی، شاعر و نویسنده‌ی ایرانی (۵۸۹ - ۶۷۰ خورشیدی) را می‌خوانید.
«اگر شب‌ها همه قدر بودی، شب قدر بی‌قدر بودی.»
«اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد.»
«بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید.»
«بزرگش نخوانند اهل خرد - که نام بزرگان به زشتی برد»
«بنی‌آدم اعضای یک پیکرند - که در آفرینش ز یک گوهرند»
«تو کز محنت دیگران بی‌غمی - نشاید که نامت نهند آدمی»
«به دست آوردن دنیا هنر نیست - یکی را گر توانی دل به دست آر»
«پادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند. آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه که زبان به خصم رسد یا نرسد.»
«تا کار به زر بر می‌آید - جان در خطر افکندن نشاید»
«تا مرد سخن نگفته باشد - عیب و هنرش نهفته باشد»
«جوان گوشه‌نشین شیرمرد راه خداست - که پیر خود نتواند ز گوشه‌ای برخاست»
«چو دخلت نیست، خرج آهسته‌تر کن - که می‌گویند ملاحان سرودی - اگر باران به کوهستان نبارد - به سالی دجله گردد، خشک رودی»
«چو کاری بی‌فضول من بر آید - مرا در وی سخن گفتن نشاید - و گر بینم که نابینا و چاه است - اگر خاموش بنشینم گناه است»
«خانه از پای بست ویران است - خواجه در بند نقش ایوان است»
«خبری که دانی که دلی بیازارد، تو خاموش تا دیگری بیارد.»
«خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی‌وقت هیبت ببرد، نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.»
«دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند: یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد.»
«ده آدمی بر سفره‌ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم بسر نبرند. حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. حکما گفته‌اند توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت.»
«رازی را که نهان خواهی با کس در میان منه.»
«رای بی‌قوت مکر و فسون است، و قوت بی‌رای، جهل و جنون.»
«سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم‌زده نشوی.»
«صیاد بی‌روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی‌اجل بر خشک نمیرد.»
«طبیبی که خود باشدش زرد روی - از او داروی سرخ رویی مجوی»
«عالم ناپرهیزگار، کور مشعله‌دار است.»
«علم از بهر دین پروردنست نه از بهر دنیا خوردن.»
«گدای نیک انجام، به از پادشاه بدفرجام.»
«متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد.»
«مرد بی‌مروت زن است و عابد با طمع رهزن.»
«ندهد هوشمند روشن رای - به فرومایه کارهای خطیر - بوریا باف اگر چه بافنده است - نبرندش به کارگاه حریر.»
«نصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بود که بیم سر ندارد یا امید زر.»
«نیک بختان به حکایت و امثال پیشینیان پند گیرند زان پیشتر که پسینیان به واقعه او مثل زنند. دزدان دست کوته نکنند تا دستشان کوته کنند: پند گیر از مصائب دگران - تا نگیرند دیگران به تو پند.»
«هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان درو اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و گر به خراباتی رود به نماز کردن منسوب شود به خمر خوردن.»
«هر که بر زیردستان نبخشاید، به جور زبردستان گرفتار آید.»
«هر که را دشمن پیشست، اگر نکشد دشمن خویشست.»
«همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال.»
«از نفس پرور، هنروری نیاید و بی‌هنر، سروری را نشاید.»
«اسکندر رومی را پرسیدند: دیار مشرق و مغرب به چه گرفتی؟ گفت: هر مملکتی را که گرفتم رعیتش نیازردم و نام پادشاهان جز به نکویی نبردم.»
«امیدوار بود آدمی به خیر کسان - مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان»
«اندیشه کردن به این‌که چه بگویم، بهتر است از پشیمانی از این‌که چرا گفتم.»
«ای که پنجاه رفت و در خوابی - مگر این پنج روزه دریابی»
«آن شنیدستی که در اقصای غور - بارسالاری بیفتاد از ستور - گفت چشم تنگ دنیادوست را - یا قناعت پر کند یا خاک گور»
«آنکه را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.»
«آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد - هر کسی را آنچه لایق بود داد.»
«آهنی را که موریانه بخورد - نتوان برد از او به صیقل زنگ - با سیه دل چه سود گفتن وعظ - نرود میخ آهنین در سنگ»
«باد آمد و بوی عنبر آورد - بادام شکوفه بر سر آورد»
«به دست آهن تفته کردن خمیر - به از دست بر سینه پیش امیر»
«برادر که در بند خویش است، نه برادر و نه خویش است.»
«بسیار سفر باید تا پخته شود خامی - صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی»
«به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل - و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم»
«به گرسنگی مردن بهتر که نان فرو مایگان خوردن.»
«بیا تا برآریم دستی ز دل - که نتوان برآورد فردا ز گل»
«پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است - تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است»
«تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی - تا شب نرود صبح پدیدار نباشد»
«تو مسافری و دنیا سر آب کاروانی - نه معول است پشتی که بر این پناه داری»
«بغرید بر من که عقلت کجاست؟ - چو دانی و پرسی سؤالت خطاست»
«چو روزگار نسازد ستیزه نتوان برد - ضرورت است که با روزگار در سازی»
«چیست دانی سر دینداری و دانشمندی - آن روا دار که گر بر تو رود بپسندی»
«خانه دوستان بروب و درِ دشمنان مکوب.»
«خدای ار به حکمت ببندد دری - گشاید به فضل و کرم دیگری»
«دشمن چو از همه حیلتی فرو مانَد، سلسله دوستی بجنبانَد، پس آنگه به دوستی کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند.»
«دل دوستان آزردن، مراد دشمنان برآوردن است.»
«دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی - زنهار بد مکن که نکردست عاقلی»
«دو کس دشمن ملک و دینند: پادشاه بی‌حلم و زاهد بی‌علم.»
«دوست آن دانم که گیرد دست دوست - در پریشان حالی و درماندگی»
«دوستی با پیلبانان یا مکن - یا طلب کن خانه‌ای در خورد پیل»
«دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند، نشاید که به یک دم بیازارند.»
«ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.»
«سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم‌زده نشوی.»
«سعدی وفا نمی‌کند ایام سست مهر - این پنج روز عمر بیا تا وفا کنیم»
«سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست - در میان این و آن فرصت شمار امروز را»
«شیطان با مخلصان برنمی‌آید و سلطان با مفلسان.»
«صد چندان که دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است.»
«عاقبت گرگ زاده گرگ شود - گرچه با آدمی بزرگ شود»
«عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد در دست زن گریز رای.»
«عقلم بدزد لختی، چند اختیار دانش؟ - هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟»
«غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم - سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی»
«قدر عافیت کسی داند، که به مصیبتی گرفتار آید.»
«گاوان و خران بار بردار - به ز آدمیان مردم آزار»
«گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست - رنگ رخسار خبر می دهد از سر ضمیر»
«گرت از دست برآید، دهنی شیرین کن - مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی»
«مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال.»
«مردی نه این است که حمله آورد، بلکه مردی آن است که در وقت خشم خود را بر جای بدارد و پای از حد انصاف بیرون ننهد.»
«مزن بر سر ناتوان دست زور - که روزی به پایش در افتی چو مور»
«مشک آن است که ببوید، نه آنکه عطار بگوید.»
«مکن خانه بر راه سیل، ای غلام - که کس را نگشت این عمارت تمام»
«ملوک از بهر پاس رعیتند، نه رعیت از بهر طاعت ملوک.»
«منه دل بر سرای عمر، سعدی - که بر گنبد نخواهد ماند این گوز»
«نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی، نادان نبودی.»
«نصیب از عمر دنیا نقد وقت است - مباش ای هوشمند از بی‌نصیبان»
«هر آن سری که در سر داری با دوست در میان منه، چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر گزندی که توانی، به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود.»
«هر چه نپاید، دل بستگی را نشاید.»
«هر کس را که زَر در ترازوست، زور در بازوست.»
«هر که با داناتر از خود بحث کند تا بداند که داناست، بدانند که نادان است.»
«هر که در زندگانی نانش نخورند، چون بمیرد نامش نبرند.»
«هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد - بی‌گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد»
«هر که نان از عمل خویش خورد - منت حاتم طایی نبرد»
«همه عیب خلق دیدن نه مروت است و مردی - نگهی به خویشتن کن که تو هم گناه داری»
«هنر، چشمه زاینده است و دولت پانیده.»
«علم از بهر دین پروردن است نه از برای دنیا خوردن.»
«چون در امضای کاری متردد باشی، آن طرف اختیار کن که بی‌آزارتر بر آید.»
«گریه می کردم که کفش ندارم، مردی را دیدم که پا نداشت.»
«هر که در حالِ توانایی نکویی نکند، در وقتِ ناتوانی سختی بیند.»
«دوستان در زندان به کار آیند، که بر سر سفره، همه دشمنان دوست نمایند.»
«گدای نیک انجام به از پادشای بد فرجام.»
«علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد - دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست»
«قرار بر کف آزادگان نگیرد مال - نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال»
«سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی - به عمل کار برآید به سخندانی نیست»
زندگینامه‌ی سعدی شاعر ایرانی - گزیده‌ی اشعار سعدی

۵
از ۵
۷ مشارکت کننده