داستان کوتاه نه ناخوشیش به ناخوشی آدم می‌بره، نه غذایش به غذای آدمیزاد

داستان کوتاه نه ناخوشیش به ناخوشی آدم می‌بره، نه غذایش به غذای آدمیزاد

یک حکیم‌باشی بود که به معاینه‌ی بیماران می‌پرداخت. روزی صدای آه و ناله‌ی بیماری توجهش را جلب کرد. وقتی از مطب خارج شد، دید که بیماری هست که از درد گلایه می‌کند و می‌خواهد که خارج از نوبت معاینه بشود. بیماران دیگر هم قبول کردند که نوبت او جلو بیافتد. وقتی دکتر از او علت ناله‌اش را پرسید، بیمار گفت: من هم موی سرم درد می‌کند و هم معده درد دارم.
حکیم‌باشی تعجب کرد و گفت: «تا به حال ندیده بودم که کسی مو درد داشته باشد، اما برای معده‌ات می‌توانم کاری کنم.»
بیمار نگذاشت حکیم حرفش را تمام کند و گفت: «معده‌ام که مهم نیست فکری به حال موی سرم بکنید.»
حکیم‌باشی گفت: «قبلا هم این دردها را داشتی؟»
بیمار گفت: «نه!»
حکیم گفت: «شاید غذای ناجوری خورده‌ای.»
بیمار گفت: «چیز چندانی که نخوردم. اما صبح، زنم نان پخته بود و در تنور گذاشته بود که ناگهان همه‌ی نان‌ها سوخت. من که دلم نمی‌آمد نان‌ها را دور بریزیم، همه‌ی آن‌ها را که دو مَن می‌شد، خوردم و معده‌ام به سوزش افتاد. انگار در معده‌ام آتش ریخته بودند. من هم رفتم و دو من یخ خوردم!»
حکیم‌باشی خندید و به فکر فرو رفت و گفت: «من که نمی‌دانم چه دارویی به تو بدهم. نه ناخوشیت به ناخوشی آدم می‌بره، نه غذایت به غذای آدمیزاد.»

 

از آن به بعد درباره‌ی کسی که رفتار و اخلاقش با دیگران تفاوت داشته باشد، گفته می‌شود که نه ناخوشیش به ناخوشی آدم می‌بره، نه غذایش به غذای آدمیزاد.

 

نگاره: Arabischer Maler des Kräuterbuchs des Dioskurides (commons.wikimedia.org)
گردآوری: فرتورچین

۵
از ۵
۷ مشارکت کننده