​​وب‌سایت شخصی فرتورچین

Forturchin Personal Website

لوگو فرتورچین

داستان کوتاه ‌خیاط هم در کوزه افتاد

داستان کوتاه ‌خیاط هم در کوزه افتاد

در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود. وقتی کسی می‌مرد و او را به گورستان می‌بردند از جلوی دکان خیاط می‌گذشتند.
یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت کوزه‌ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ‌ریزه پهلوی آن گذاشت. هر وقت از جلوی دکانش جنازه‌ای را به گورستان می‌بردند یک سنگ داخل کوزه می‌انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می‌کرد و سنگ‌ها را می‌شمرد.
کم‌کم بقیه‌ی دوستانش این موضوع را فهمیدند و برای‌شان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می‌دیدند از او می‌پرسیدند چه خبر؟ خیاط می‌گفت امروز چند نفر تو کوزه افتادند. روزها گذشت و خیاط هم مرد. یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت. از یکی از همسایگان پرسید: «خیاط کجاست؟»
همسایه به او گفت: «‌خیاط هم در کوزه افتاد.»
و این حرف ضرب‌المثل شده و وقتی کسی به یک بلایی دچار می‌شود که پیش از آن درباره‌ی آن حرف می‌زده، می‌گویند: «خیاط در کوزه افتاد.»
بن‌مایه: ویستا (https://vista.ir)

۵
از ۵
۱ مشارکت کننده