​​وب‌سایت شخصی فرتورچین

Forturchin Personal Website

لوگو فرتورچین

داستان کوتاه عاقبت یک دزد نمک‌شناس

داستان کوتاه عاقبت یک دزد نمک‌شناس

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى باهم نشسته بودند و گپ می‌زدند. در حین صحبت‌های‌شان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدم‌هایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آن‌ها را از چنگ‌شان بیرون می‌آوریم. بیایید این بار خود را به خزانه‌ی سلطان بزنیم که تا آخر عمر برای‌مان بس باشد.
البته دسترسى به خزانه‌ی سلطان هم کار آسانى نبود. آن‌ها تمامى راه‌ها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آن‌ها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند. خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و... بود. آن‌ها تا می‌توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه‌جات در کوله‌بار خود گذاشتند تا ببرند.
در این هنگام چشم سرکرده‌ی باند به شىء درخشنده و سفیدى افتاد. گمان کرد گوهر شب‌چراغ است. نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است. بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد، به‌طورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند.
خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه‌اى اتفاق افتاد؟ او که آثار خشم و ناراحتى در چهره‌اش پیدا بود گفت: افسوس که تمام زحمت‌هاى چندین روزه‌ی ما به هدر رفت و ما نمک‌گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم. دیگر نمی‌شود مال و دارایى پادشاه را برد. از مردانگى و مروت به‌دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و...
آن‌ها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این‌که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه‌های‌شان بازگشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد، تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است. سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جای‌شان نیستند، اما در آن‌جا بسته‌هایى به‌چشم می‌خورد، آن‌ها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته‌ها می‌باشد. بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است وگرنه الآن خدا می‌داند سلطان با ما چه می‌کرد و...
بالاخره خبر به سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد. آن‌قدر این کار برایش عجیب و شگفت‌آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود می‌گفت: عجب! این چگونه دزدى است؟ براى دزدى آمده و با آن‌که می‌توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است؟ آخر مگر می‌شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید ریشه‌یابى کنم و ته‌وتوى قضیه را درآورم.
در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است. او می‌تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم. این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده‌ی دزدها رسید. دوستانش را جمع کرد و به آن‌ها گفت: سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه می‌گوید.
آن‌ها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمی‌کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟ گفت: آرى. سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که می‌توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟ گفت: چون نمک شما را چشیدم و نمک‌گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت... سلطان به‌قدرى عاشق و شیفته‌ی کرم و بزرگوارى او شد که گفت: حیف است جاى انسان نمک‌شناسى مثل تو جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى و حکم خزانه‌دارى را براى او صادر کرد. او یعقوب لیث بود و چند سالى حکمرانى کرد و سلسله‌ی صفاریان را تاسیس نمود.
بن‌مایه: فردانیوز (https://www.fardanews.com)

۵
از ۵
۶ مشارکت کننده