​​وب‌سایت شخصی فرتورچین

Forturchin Personal Website

لوگو فرتورچین

داستان کوتاه کوه به کوه نمی‌رسد، اما آدم به آدم می‌رسد!

داستان کوتاه کوه به کوه نمی‌رسد، اما آدم به آدم می‌رسد!

در دامنه‌ی دو کوه بلند، دو آبادی بود که یکی «بالاکوه» و دیگری «پایین کوه» نام داشت؛ چشمه‌ای پرآب و خنک از دل کوه می‌جوشید و از آبادی بالاکوه می‌گذشت و به آبادی پایین کوه می‌رسید. این چشمه زمین‌های هر دو آبادی را سیراب می‌کرد. روزی ارباب بالاکوه به فکر افتاد که زمین‌های پایین کوه را صاحب شود. پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه‌ی آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین کوهی‌ها بدهیم؟ از امروز آب چشمه را بر ده پایین کوه می‌بندیم.»
یکی دو روز گذشت و مردم پایین کوه از فکر شوم ارباب مطلع شدند و همراه کدخدای‌شان به طرف بالاکوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برای‌شان باز کند. اما ارباب پیشنهاد کرد که یا رعیت او شوند یا تا ابد بی‌آب خواهند ماند و گفت: «بالاکوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت. این دو کوه هرگز به هم نمی‌رسند. من ارباب هستم و شما رعیت!»
این پیشنهاد برای مردم پایین کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا این‌که کدخدای پایین کوه فکری به ذهنش رسید و به مردم گفت: بیل و کلنگ‌تان را بردارید تا چندین چاه حفر کنیم و قنات درست کنیم. بعد از چند مدت قنات‌ها آماده شد و مردم پایین کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهای‌شان روانه ساختند. زدن قنات‌ها باعث شد که چشمه‌ی بالاکوه خشک شود.
این خبر به گوش ارباب بالاکوه رسید و ناراحت شد، اما چاره‌ای جز تسلیم شدن نداشت؛ به همین خاطر به سوی پایین کوه رفت و با التماس به آن‌ها گفت: «شما با این کارتان چشمه‌ی ما را خشکاندید، اگر ممکن است سر یکی از قنات‌ها را به طرف ده ما برگردانید.» کدخدا با لبخند گفت: «اولا؛ آب از پایین به بالا نمی‌رود، بعد هم یادت هست که گفتی: کوه به کوه نمی‌رسد. تو درست گفتی: کوه به کوه نمی‌رسد، اما آدم به آدم می‌رسد.»
بن‌مایه: میهنبد (http://www.mihanbod.ir)

۵
از ۵
۲ مشارکت کننده