​​وب‌سایت شخصی فرتورچین

Forturchin Personal Website

لوگو فرتورچین

صیاد

صیاد

سلام ای مرد تیرانداز، ای صیاد صیدافکن!
که با فریاد هر تیری ــ
بر آری ناله‌ها از نای هر حیوان صحرایی
ولی آگه نیی از حال آهو بره‌ای در شام تنهایی

 

الا ای مرد صحراگرد، ای صیاد تیرانداز!
در آن شب‌ها که سرمست از شکار بره آهو ــ
درون بستر نازی ــ
زمانی دیده را برهم گذار و گوش را واکن
بفرمان مروت چشم دل را سوی صحرا کن
بگوش جان و دل بشنو ــ
صدای ضجه‌های ماده آهویی
که خون گرم فرزند عزیزش، کرده رنگین دشت و صحرا را
و با پستان پر شیرش به هر سو در پی فرزند می‌بوید

 

الا ای مرد صحراگرد ای صیاد تیرانداز
پر مرغان صحرا را به خون رنگین مکن هرگز
ز خون گرم آهو بره ای دامان پاکت را
مکن ننگین، مکن هرگز
الا ای مرد تیرانداز، ای صیاد صید افکن!
به بانگ ناله‌ی تیری ــ
سکوت دلپذیر دشت را مشکن
میفکن تیر در صحرا
که از تیر تو بر پا می‌شود هر سو هیاهویی
دود آهو بره سویی، پرد مرغ هوا سویی
در آن هنگامه‌ی وحشت ــ
به خاک دشت میغلتد ز تیری، ماده آهویی

 

الا ای مرد تیرانداز، ای صیاد صیدافکن!
تو حال کودک بی‌مادری را هیچ می‌دانی؟
غم آن بره آهو را ز بانگ جان گدازش هیچ می‌خوانی؟
تو می‌دانی که آهو بره شب‌ها ــ
سر خود را ز غم‌ها می‌زند بر سنگ؟
همه شامش بود دلگیر ــ
همه صبحش بود دلتنگ؟
تو آن روزی که صید بره آهو می‌کنی سرمست ــ
نگاهت هیچ بر چشم نجیب مادر او هست؟
طپش‌های دل پر داغ مادر را نمی‌بینی؟
دلت بر حالت آن بی‌زبان آهو نمی‌سوزد؟
ز آه او نمی‌ترسی؟
در این آغاز بد فرجام، آخر را نمی‌بینی؟
تو هنگامی که از خون می‌کنی رنگین پر و بال کبوترها
چنین اندیشه‌ای داری ــ
که این سیمین‌تنان آسمانی جوجه‌یی دارند؟
نمی‌دانی اگر مادر به خون غلتد ــ
تمام جوجه‌ها بی‌دانه می‌مانند؟
و با امید مادر منتظر در لانه می‌مانند؟

 

الا ای مرد تیرانداز، ای صیاد صیدافکن!
بگو با من ــ
چه حالت می‌رود بر توــ
اگر تیری خدا ناکرده فرزند تو را بر خاک اندازد؟
وزین داغ توان‌فرسا ــ
صدای ضجه‌ی تلخ ترا در گنبد افلاک اندازد؟

 
الا ای مرد تیرانداز ای صیاد صیدافکن!
به بانگ ناله‌ی تیری ــ
سکوت دلپذیر دشت را مشکن
بفرمان هوسبازی ــ
بخاک و خون مکش هر لحظه فرزندان صحرا را
به حال آهوان بی‌زبان اندیشه باید کرد
از این راهی که هر جاندار را بی‌جان کنی برگرد
به خون رنگین مکن بال کبوترهای زیبا را
در آن ساعت که می‌گیری هدف، حیوان صحرا را
به چشمانش نگاهی کن
ببین در برق چشمش التماسش را
که با درماندگی در لحظه‌های مرگ می‌گوید:
«ایا صیاد! رحمی کن، مرنجان نیم جانم را»
«پر و بالم بکن اما مسوزان استخوانم را»

 

مهدی سهیلی ــ دی ماه ۱۳۴۶
بن‌مایه: کاشانه (https://amir-m.persianblog.ir)

۵
از ۵
۷ مشارکت کننده