داستان کوتاه ریش گرو گذاشتن

داستان کوتاه ریش گرو گذاشتن

یک روز مردی به نزد تاجری رفت و طلب قرض کرد و گفت: مقداری سکه به من بدهید تا با آن کار کنم و تشکیل خانواده دهم. اطمینان داشته باشید آن را پس خواهم آورد.
تاجر به او گفت: شخص با اعتباری را نزد من آور تا ضمانت تو را قبول کند و سکه‌ها را به تو دهم.
آن مرد گفت: من تاکنون با هیچ تاجر با اعتباری رفت و آمد نکرده‌ام، لذا کسی را برای ضمانت خود ندارم.
تاجر به او گفت: پس یک تار از موی صورت خود را به‌عنوان ضامن به من بدهید تا سکه‌ها را به تو دهم.
آن مرد گفت: ای تاجر اگر آینه و گلاب داری به دستم بدهید.
تاجر یک آینه و کمی گلاب به‌دست او داد و او شانه‌ای را از جیب خود بیرون آورد و با گلاب ریش‌هایش را نمناک کرد و شانه به ریش کشید. سپس یک تار از موی صورت خود را که در لای شانه بود بیرون آورد و در دستمالی گذاشت و آن را گره زد و به تاجر تعارف کرد. تاجر نیز به قول خود عمل کرد و چند سکه به او داد.
آن مرد بعد از چندی ثروت هنگفتی بهم زد و پول تاجر را بازگرداند و از او تشکر کرد. یک روز مهمانی مفصلی به راه انداخت، شخصی که در آن مهمانی کنار او نشسته بود به او گفت: به من بگو بدانم تو ابتدا آدم بی‌پولی بوده و اکنون می‌بینم مرد ثروتمندی هستی، این همه پول را از کجا آورده‌ای؟
آن مرد داستانی را که بین او و تاجر گذشته بود برای آن شخص بازگو کرد. فردای آن روز آن شخص به نزد تاجر رفت و طلب قرض نمود و تاجر از او ضامن خواست و او گفت: به خدا کسی را نمی‌شناسم. من آدم فقیری هستم. همسر و فرزندانم به نان شب محتاج هستند.
تاجر به او گفت: پس یک تار از موی صورت خود را به‌عنوان ضامن به من بدهید تا سکه‌ها را به تو بدهم.
آن شخص گفت: فقط یک تار؟ و به دنبال این سخن دست به یک قسمت ریش‌های صورتش برد و کلی از موهای صورتش را کند و به تاجر تعارف کرد.
تاجر پیش خود فکر کرد کسی که به خودش رحم نکند، چگونه به پول او رحم خواهد کرد و چون نمی خواست آن شخص تاجر دیگری را گول بزند، از این رو به او نگفت که چه اشتباهی را مرتکب شده است، بلکه فقط به او گفت: این ریش آن ریش نیست، پس سکه‌ای هم در کار نیست.

 

برگرفته از کتاب آیینه آیین‌ها و افسانه‌های لرستان، نوشته‌ی ایرج محرر
نگاره: Wikihow.com
گردآوری: فرتورچین

۵
از ۵
۶ مشارکت کننده