​​وب‌سایت شخصی فرتورچین

Forturchin Personal Website

لوگو فرتورچین

داستان کوتاه اعترافات یک مجرد

داستان کوتاه اعترافات یک مجرد

چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می‌کردم و تخمه می‌خوردم. ناگهان پدر، مادر و آبجی سرم هوار شدند و فریاد زدند که: «ای عزب! بدبخت! بی‌عرضه! بی‌مسئولیت! پاشو برو زن بگیر».
رفتم خواستگاری، پدر دختر پرسید: «مدرک تحصیلی‌تون چیه؟» گفتم: «دیپلم تمام». گفت: «بی سواد، بی‌کلاس! پاشو برو دانشگاه!»
رفتم ۴ سال دانشگاه مدرک گرفتم، رفتم خواستگاری، پدر دختر پرسید: «خدمت رفتی؟» گفتم: «هنوز نه!» گفت: «پس هنوز مرد نشدی، سوسول، پاشو برو سربازی!»
رفتم ۲ سال خدمت سربازی رو انجام دادم برگشتم، رفتم خواستگاری، مادر دختر پرسید: « آقای داماد شغلشون چیه؟» گفتم: «فعلا کار گیر نیاوردم.» گفت: «بی‌کار! علاف، پاشو برو سر کار!»
رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند: «سابقه‌ی کار می‌خواهیم!» رفتم سابقه‌ی کار جور کنم؛ گفتند: «باید کار کرده باشی تا سابقه‌ی کار بدهیم.» دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: «باید سابقه‌ی کار داشته باشی تا کار بدهیم.»
برگشتم رفتم خواستگاری، گفتم: «رفتم کار کنم گفتند سابقه‌ی کار، رفتم سابقه‌ی کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی!» گفتند: «برو جایی که سابقه‌ی کار نخواد.» رفتم جایی که سابقه‌ی کار نمی‌خواستند، گفتند: «باید متاهل باشی!»
رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم.
بن‌مایه: باشگاه خبرنگاران جوان (https://www.yjc.news)

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده