​​وب‌سایت شخصی فرتورچین

Forturchin Personal Website

لوگو فرتورچین

داستان کوتاه تربیت

داستان کوتاه تربیت

فکرش حسابی مشغول بود، نمی‌دونست چرا این‌طوری شده، کجای کار اشتباه بود. برای بچه‌هاش هیچی کم نذاشته بود. خونه‌ی خوب، وسایل عالی، پول، معلم‌های خصوصی، ویلا، خلاصه همه چیز.
از چراغ قرمز رد شد چون اصلا حواسش نبود. به دخترش فکر کرد با اون سن و سال کمش هفت قلم آرایش می‌کرد و ساعت‌ها پای تلفن نمی‌دونست با کی پچ پچ می‌کرد.
دو سه دفعه هم از مدرسش زنگ زده بودند که غیبت داره، پسرش هم همین‌طور بوی سیگار می‌داد. چند بار از جیبش پول برداشته بود. چند بار هم تو پارتی گرفته بودنش، کجای کار و اشتباه کرده بود نمی‌دونست.
یکبارکی چشمش به دختر جوون و زیبایی افتاد که گوشه‌ی خیابان ایستاده بود، همه فکرا از مغزش فرار کردند، مثل همیشه زد رو ترمز و چند تا بوق زد، هر چند ماشینش مدل بالا بود و حسابی به سر و وضعش رسیده بود ولی دختر اصلا توجهی بهش نکرد.
مرد غرولندی کرد و گفت: لیاقتش رو نداری و ماشینش رو دوباره به راه انداخت و دوباره توی دریای فکر و خیالش فرو رفت. چرا بچه‌هاش این‌طوری شدند، کجای کار و اشتباه کرده بود نمی‌دونست.
بن‌مایه: عصر ایران (https://www.asriran.com)

۵
از ۵
۲ مشارکت کننده