​​وب‌سایت شخصی فرتورچین

Forturchin Personal Website

لوگو فرتورچین

داستان کوتاه دهقان و شکارچی

داستان کوتاه دهقان و شکارچی

روزی روزگاری در سرزمینی، دهقانی و شکارچی باهم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که هر بار از خانه‌ی شکارچی فرار می‌کرد و به مزرعه و آغل دهقان می‌رفت و خسارت‌های زیادی به بار می‌آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی می‌رفت و شکایت از خسارت‌هایی که سگ او به وی وارد آورده می‌کرد. هر بار نیز شکارچی با عذرخواهی قول می‌داد که جلوی سگش را بگیرد و نگذارد دیگر به مزرعه‌ی وی برود.
مرتبه‌ی بعد که همین حادثه اتفاق افتاد، دهقان که دیگه از تکرار حوادث خسته شده بود، به‌جای این‌که پیش همسایه‌اش برود و شکایت کند، سراغ قاضی محل رفت تا از طریق قانون شکایت کند. در محل قاضی هوشمندی داشتند. دهقان برای قاضی ماجرا را تعریف کرد.
قاضی به وی گفت: من می‌توانم حکم صادر کنم و همسایه را مجبور کنم و با زور تمام خسارت وارد آمده را به شما پرداخت کند. ولی این حکم دو نکته‌ی منفی دارد. یکی احتمال این‌که  که باز هم این اتفاق بیفتد هست، دیگر این‌که همسایه‌ات با شما بد شده برای خودت یک دشمن ساخته‌ای. آیا می‌خواهی در خانه‌ای زندگی کنی که دشمنت در کنار شما و همسایه‌ی شما باشد؟
راه دیگری هم هست. اگر حرف‌هایی را که به شما می‌زنم، اجرا کنی، احتمال وقوع حادثه‌ی جدید خیلی کمتر و در حین حال از همسایه‌ات به‌جای دشمن یک دوست و همیار ساخته‌ای.
وی گفت: اگر این‌طور است حرف شما را قبول می‌کنم و به مزرعه‌ی خویش رفت و دو تا از قشنگ‌ترین بره‌های خودش را از آغلش برداشت و به خانه‌ی شکارچی رفت. دهقان در زد، شکارچی در را باز کرد و با قیافه‌ی عبوسی به وی گفت دیگه سگ من چه‌کار کرده؟
دهقان در جواب، به شکارچی گفت: من آمدم از شما تشکر کنم که لطف کردید و سعی کردید جلوی سگ‌تان را بگیرید که به مزرعه‌ی من نیاید. به‌خاطر این‌که من چندین مرتبه مزاحم شما شده‌ام، دو تا بره به عنوان هدیه برای فرزندان شما آوردم. شکارچی قیافه‌اش باز شد و شروع به خنده کرد و گفت: نه شما باید ببخشید که سگ من به مزرعه‌ی شما آمده. با هم خداحافظی کردند. وقتی داشت به مزرعه‌اش برمی‌گشت صدای شادی و خوشحالی فرزندان وی را از گرفتن هدیه‌ای که به آن‌ها داده بود را می‌شنید.
دهقان روز بعد دید همسایه‌اش خانه‌ی کوچکی برای سگش درست کرده که دیگه نتواند به مزرعه‌ی وی برود. چند روز بعد شکارچی به خانه‌ی دهقان آمد و دو تا بز کوهی که تازه شکار کرده بود را به عوض هدیه‌ای که به وی داده بود داد و با صورتی خندان گفت: چقدر فرزندانش خوشحالند و چقدر از بازی با آن بره‌ها لذت می‌برند و اگر کاری در مزرعه دارد با کمال میل به وی کمک خواهد کرد.
بن‌مایه: شکرستان (http://shekarestan1.blogfa.com)

۵
از ۵
۱ مشارکت کننده