​​وب‌سایت شخصی فرتورچین

Forturchin Personal Website

لوگو فرتورچین

داستان کوتاه چهار شمع

داستان کوتاه چهار شمع

چهار شمع به آرامی می‌سوختند. محیط آن‌قدر ساکت بود که می‌شد صدای صحبت آن‌ها را شنید. اولین شمع گفت: من صلح هستم، هیچ‌کس نمی‌تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می‌کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله‌ی آن کم و بعد خاموش شد.
شمع دوم گفت: من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد، برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم. حرف شمع ایمان که تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته‌اند و اهمیتم را نمی‌فهمند. آن‌ها حتی فراموش کرده‌اند که به نزدیک‌ترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. پس شمع عشق هم بی‌درنگ خاموش شد.
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی‌سوزند. او گفت: شما که می‌خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی‌سوزید؟ چهارمین شمع گفت: نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می‌توانیم شمع‌های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه‌ی شمع‌ها را روشن کرد. بنابراین شعله‌ی امید هرگز نباید خاموش شود.
نتیجه: ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.
بن‌مایه: نمکستان (https://namakstan.net)

۵
از ۵
۱ مشارکت کننده